خاطرات کودکی

Reyhan

من آن گلبرگ تنهایم که میمیرم ز بی ابی

 

 

 

 

درس پند آموزروباه وخروس
روبه مکارودزدوچاپلوس

روزمهمانی کوکب خانم است
سفره پرازبوی نان گندم است

 

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوزوسرمای شدید
ریزعلی پیراهن ازتن می درید

 

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پرازتصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم 

 

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان ازحلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود

 

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با با روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید 
بازهم در کوچه فریادم کنید 

 

همکلاسی های درد ورنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه ی سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

 

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم 

 

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یا دت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

 

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشق ها راخط بزن

 

 


+نوشته شده در پنج شنبه 4 / 7 / 1392برچسب:,ساعت16:21توسط mitra | |